نوار بهداشتی باعث خجالت نیست!

هر بار که برای خرید نوار بهداشتی به سوپر مراجعه می‌کنم، صاحب مغازه تا زمانی که خریدم کامل بشه، نوار بهداشتی رو قایم می‌کنه. و بعد هم در پلاستیک سیاه قرار می‌ده که مبادا آبروی من به خطر بیوفته. هیچ وقت بهش این اجازه رو نمی‌دم که نوار بهداشتی رو مخفی کنه.

چرا باید از نوار بهداشتی خجالت بکشم؟ چه دلیلی داره که از چیزی که به نیمی از مردم جهان، بالای ۳.۵ میلیارد نفر، یا روزانه آرامش می‌ده یا کمبودش رو دارن، خجالتبکشم؟ چرا از چیزی که کمک می‌کنه به فرد تا بهداشت بالاتری داشته باشه و دردی که بارها و بارها در طول زندگیش می‌کشه آروم بشه خجالت بکشم؟

نه پریود خجالت‌آور هست و نه نواربهداشتی. و اگر زنی رو دیدین که کمبود یکی رو داشت، بدونین که مشکلی در کار هست.

در ادامه از خودتون بپرسین که آیا باید «نوار بهداشتی» رو بخشی از حریم شخصی دونست؟

از نظر من فرد می‌تونه اینطور بدونه. اما اگر خریدش رو به نمایش بگذاره، احتمالا لطف بیشتری در حق جامعه کرده. چرا که اهمیت و ضرورت این وسیله‌ی مهم رو به نمایش گذاشته و برای افرادی که علم کافی ازش ندارن، ایجاد کنجکاوی می‌کنه.

ازتون دعوت می‌کنم تا ازین به بعد، هر بار که نوار بهداشتی خریدید، نه تنها مخفیش نکنید، بلکه به نمایش بگذارینش تا هم این ننگ‌انگاری شکسته بشه و هم اهمیت ابزارهای بهداشتی برای جامعه تبلیغ بشه.

Facebook.com/amirography

Advertisements

آیا بلاک کردن «توهین کنندگان» تغییری ایجاد می‌کند؟

بزرگمهر حسین‌پور، مرجع جدید تغییرات اجتماعی جدیدا با نامه‌ای (از قرار معلوم) از مردم خواسته تا در شبکه‌های اجتماعی مختلف افرادی رو که به فحاشی به شخصیت‌های خارجی و داخلی می‌پردازن بلاک کنن. و این رو روشی برای حل این معضل معرفی کرده.
مشکل بزرگ زمانی پیش میاد که سر تغییرات اجتماعی سراغ افرادی رفته می‌شه که زندگیشون رو با تمسخر دیگران می‌گذرونن. نه اشخاصی که متخصص این قضیه‌ان وسال‌های سال تحقیق کردن. این هم تاثیر دیگه‌ای از سلبریتی پرستی ماست.

اما بریم سر اصل مطلب:
زمانی که شما جمعیت بزرگی که شروع به توهین به شخصیت‌های دیگه می‌کنن (یا هر جمعیتی با عقیده‌ی x)‌ رو ایزوله می‌کنین، این افراد تمام دنیای اطرافشون رو افرادی مثل خودشون می‌گیرن. نرم اجتماعی این رفتار محسوب می‌شه براشون. و رقابت در انجام این کار بیشتر و گسترده‌تر می‌شه. زمانی که شما این افراد رو ایزوله کنین، این گروه رو تنبیه نکردین، بلکه فقط محیطی غنی‌تر از این رفتارهای ضداجتماعی براشون فراهم آوردین. اتفاقی که بعدش می‌افته اینه که این افراد تند‌تر و متعصبانه‌تر به این کارشون می‌پردازن. سازمان‌یافته‌تر اقدام می‌کنن و کارهای تند‌تری رو انجام خواهند داد.
پدیده‌ای که براتون توصیف کردم group polarization نام داره. پدیده‌ایه که وقتی دو گروه مخالف با هم، «افرادی که فحاشی می‌کنن» و «افرادی که مخالف این کارن»، نسبت به یکدیگر ایزوله می‌شن، اتفاق می‌افته. این پدیده به خوبی در روانشناسی اجتماعی تحقیق و نگارش شده.
در نتیجه وقتی شما بیاین و گروهی رو ایزوله کنین فقط به مشکل دامن زدین و اوضاع رو بدتر کردین.

اما راهکار چیه؟
راهکار خیلی سادست: الگوهای اجتماعی! تغییرات اصلی زمانی رخ می‌ده که افرادی که این کارها رو می‌کنن، افرادی رو ببینن که این کارها رو نمی‌کنن، و ببینن که نتیجه‌ی اجتماعی بهتری می‌گیرن. با فشار اجتماعی آوردن (نه از طریق ایزوله کردن بلکه) از طریق به بحث کشیدن (مسالمت آمیز) و نشون دادن کلامی عدم تاییدتون، این قضیه کاتالیز می‌شه. اما ایزوله کردن یک عده افراد، هیچ تغییر مثبتی رو باعث نمی‌شه.

اما اگر به کسی که ذره‌ای این مطالعات رو نداشته می‌خواین اعتماد کنین در حرکات اجتماعیتون،‌ مهمون من باشین.

facebook.com/amirography

ماه تولد و اسکیزوفرنی

گر فکر می‌کنین ماه تولد روی افکار شما تاثیر می‌گذاره درست حدس زدین. اگر در زمستان به دنیا اومدین احتمال اسکیزوفرنی داشتن شما بیشتر می‌شه.
ینطوری که مادر شما در سه ماه سوم تولدتون آنفولانزا می‌گیره. و آنفولانزا می‌تونه روی جنین شما و رشدش تاثیر بگذاره.
علت آنفولانزا هم در زمستون اینه که مردم بیشتر در فضای در بسته و نزدیک‌تر به هم زندگی می‌کنن و در نتیجه بیشتر ویروس انتقال پیدا می‌کنه.

البته توجه کنین که بیماری اسکیزوفرنی یک بیماری بی‌نهایت پیچیده هست. بیماریی که دلایل بیولوژیک، بایوکمیکال، نورولوژیک،‌ سایکولوژیک و سایکوپسولوژیک داره. افراد باید مبتلا به آسیب‌پذیری‌های ژنتیکال باشن تا ویروس بتونه چنین تاثیراتی بگذاره. برای همین هر مادری که عطسه کرد بچش اسکیزوفرنی نمی‌گیره.
facebook.com/amirography

انواع مینیمالیسم

مینمالیسم یا ساده‌گرایی، دیدگاهی در هنر و فلسفه‌ی زندگی روزمره هست که در طی زمان محبوبیت بیشتر و بیشتری بدست میاره. اما چیزی که شاید خیلی از شما ندونین اینه که مینیمالیسم گرایش‌های مختلفی داره. چطور؟ بزارین براتون توضیح بدم.

۱. مینیمالیسم تصویری:
شاید معروف‌ترین نوع مینیمالیسم، مینیمالیسم تصویری باشه. مینیمالیسم تصویری مینیمالیسمی هست که سادگی نویزهای تصویری رو می‌خواد. خونه‌های مینیمالیست اغلب تمام سفید هستند و اغلب مینیمالیست‌های لبلسی تمام سفید یا تمام سیاه را می‌پوشند. تا حد ممکن هر چیزی رو از جلوی چشم دور می‌کنن و تا حد ممکن سعی در تلطیف نگاه می‌کنن.

۲. مینیمالیسم ابزاری:
مینیمالیسم ابزاری گرایشی هست که تعداد «چیزهایی که داریم» رو کاهش می‌ده. به طور مثلا اگر من یک ماشین حساب، یک ساعت، یک دفترچه یادداشت و یک خودکار دارم، مینیمالیسم ابزاری از من می‌خواد که این‌ها رو دور بریزم و کارهام رو با یک گوشی هوشمند انجام بدم. اگر ممکن باشه کلا همون گوشی رو هم از زندگیم حذف کنم. افراد مینیمالیست ابزاری سعی در حداقل کردن چیزهایی می‌کنن که نیاز به مراقبت دارن.

۳. مینیمالیسم فضایی:
مینیمالیسم فضایی دیدگاهی شبیه دیدگاه مینیمالیسم ابزاری هست، با این تفاوت که افرادی که این نوع مینیمالیسم رو می‌پذیرن، خونه و فضایی که استفاده می‌کنن رو کاهش می‌دن و گاهی تا ۱۰ متر مربع می‌رسن. جنبش tinyhouse یکی از این گرایش‌هاست.

۴. مینیمالیسم منابعی:
این نوع مینیمالیسم مینیمالیسمی هست که به شدت داره رایج می‌شه. در این نوع مینیمالیسم سعی می‌کنیم که منابعی که استفاده می‌کنیم رو کاهش بدیم. مثلا از انرژی خورشیدی استفاده کنیم، مواد رو بازیافت کنیم و از تکنیک‌های DIY (خودت بساز) استفاده کنیم. غذاهایی رو بخوریم که منابع کمتری مصرف می‌کنن (تولیدات اقلیمی و پایدار، قطع یا کاهش مصرف گوشت و…) این تکنیک می‌تونه استفادمون از انرژی، پول و خیلی چیزهای دیگه رو کاهش بده و ما رو به یک صرفه جوی حرفه‌ای تبدیل کنه. (البته در صورتی که لازم باشه فرد خرید می‌کنه، اما به هر صورت سعی می‌کنه که این کار رو کاهش بده.)

۵. مینیمالیسم ذهنی:
نوع دیگه‌ای از مینیمالیسم، مینیمالیسم ذهنیه که درش ما سعی می‌کنیم که چیزهایی که ذهنمون رو درگیر می‌کنن رو تا حداکثر کاهش بدیم. به طور مثال اگر من وسایل زیادی دارم که مرتب کردنشون خیلی ذهنم رو درگیر می‌کنه یا شخصی رو استخدام می‌کنم که این کار رو برام بکنه یا این وسایل رو دور می‌ریزم. یا مثلا اگر تایپ کردن در موبایل وقت زیادی از من می‌گیره، از دفترچه یادداشت استفاده می‌کنم. یکی از نبوغ این شیوه مینیمالیسم استفاده از خواسته‌ی مغز برای تبدیل فعالیت‌ها به عادت‌هاست. در واقع اگر مثلا من قراره هر روز وبلاگ بنویسم، سعی می‌کنم این کار رو تبدیل به عادت کنم. تا بدون این که فکرم درگیر بشه، شروع به انجام این کار کنم. یا زمانی که می‌خوام تغذیم رو کاهش بدم، این رو نه به صورت یک برنامه رژیمی، بلکه به صورت تبدیل مقدار غذایی که می‌خورم به مقداری کمتر که ذهنم رو درگیر نکنه، این کار رو می‌کنم. در این سیستم ممکنه از فرآیند‌های سیستمی متنوع ولی انعطاف‌پذیر استفاده بشه.

۶. مینمیالیسم ساختاری:
در این نوع مینیمالیسم سعی می‌کنیم تا حداکثر جایی که ممکنه همه چیز رو لخت نگه‌داریم. مثلا در ساختمون از بتن لخت (بدون پوشش) و بیرون ریختن تاسیسات استفاده می‌کنیم. این مینیمالیسم خیلی از فرایندها رو ساده‌تر می‌کنه. مثلا تعمیرات یا یادگیری مکانیک یک چیز. همچنین برای نشان‌دادن صداقت هم استفاده می‌شه.

نمی‌شه همزمان همه‌ی این گرایش‌ها رو با هم انتخاب اول کرد، چرا که مثلا فرض کنید که مینمیالیست تصویری بشین. در اینجا شما نمی‌تونین مینیمالیست ذهنی تمام عیار باشین. چون ذهنتون مرتب درگیر تمیز کردن و تمیز نگه‌داشتن سفیدی‌ها خواهد شد.
اما کاری که می‌شه کرد اینه که بیایم و اولویت بندی کنیم. مثلا من مینیمالیست ذهنی رو به مینیمالیست ابزاری ترجیح دادم. در نتیجه بجای استفاده از ساعت گوشی، از ساعت مچی استفاده می‌کنم، چون هر بار که می‌خوام ساعت رو نگاه کنم، باید دستم رو ببرم توی جیبم، با استرس از دستم سر نخوردن گوشیم رو در بیارم، استرس نداشته باشم که (مثل اون دفعه) گوشیم رو بقاپن، دکمه رو فشار بدم و روی صفحه ساعت رو نگاه کنم و همه‌ی این فرآیند‌ها رو برعکس دنبال کنم تا بزارم توی جیبم. اما مثلا ده‌ها خودکار و روان‌نویس و … رو دور ریختم و بجاش یک خودنویس گرفتم. حالا خودنویس خوبیش اینه که دیگه منابعی مثل پلاستیک برای بدنه قلم هدر نمی‌ره و هر بار که جوهرش تموم شد، می‌تونم جوهر ارزون و با کیفیتم رو توی خودنویسم پمپ کنم. و هیچ‌چیزی رو لازم نباشه دور بریزم.

تحصیل بیشتر زنان در دانشگاه‌ها

متاسفانه با توجه به این که در جامعه ما، مثل تمامی جوامع دیگه، کلیشه‌های جنسیتی در حوزه‌ی فعالیت‌های تحصیلی و کاری نقش بسیار کلیدیی بازی می‌کنه، در حال حاضر «دخترها» به سمت علوم انسانی و دروس هنری رانده می‌شن در حالی که «پسر‌ها» به سمت دروس «فنی» و «مهارت‌های حرفه‌ای» کشیده می‌شن. در عین حال جامعه ایران هم مسیر جامعه آمریکا رو پیش داره می‌ره، یعنی با وجود تمام صحبت‌هایی که علیه تحصیل «خانوم‌ها» می‌شه، اما فشار بالایی که بر روی «پسرها» وجود داره،‌ از سمت جامعه، مبنی بر ورود سریع‌تر به بازار شغل حرفه‌ای، که در طولانی مدت باعث می‌شه که انگیزه «پسرها» برای تحصیلات تکمیلی کاهش پیدا کنه. که طبعا الان کمی داریم نتایجش رو مشاهده می‌کنیم. متاسفانه با وجود این قضیه تغییری هم در وضعیت اشتغال «خانوم‌ها» به شکل مستقیم،‌ ایجاد نمی‌شه و باز هم تقریبا در اغلب کشورهای دنیا مقاوت بالایی بر روی اشتغال «خانوم‌ها» وجود داره. با این حال، این تغییر خالی از سود هم نیست.
این که در جامعه نگاهی به سمت تحصیل «خانوم‌ها» وجود داشته باشه، امکان این رو می‌ده که تحصیل بیشتر «خانوم‌ها»، که ارتباط بسیار بالایی با توسعه‌ی اقتصادی، اجتماعی و سلامتی داره، بیشتر پذیرفته بشه. و «دخترهای» بیشتری این مسیر رو ممکن بدونن. علاوه‌بر اون قشر تحصیل کرده سطح انتظار بیشتری رو دارن در نتیجه مطالبه‌ای که از سطح زندگی، و دسترسی به خدمات اجتماعی و از همه مهمتر، بازار کار دارن افزایش پیدا می‌کنه و یک قدم ما رو به این سمت بازار کار کمتر جنسیت‌زده بشه، پیش می‌ریم.

اشتباه فمینیست

بدون شک فمینیسم یکی از مهم‌ترین جنبش‌های این قرن و تاریخ بشر هست. جنبشی که به دنبال برابری جنسیتی و مبارزه با تابو‌های جنسیتیی هست که تاثیرات منفیی روی بیش از نیمی از جمعیت مردم دنیا داره. فمینیست‌ها طی قرن‌های گذشته ادبیات بسیار پر شور و شوق و نشان دهنده از سوادی رو به جامعه تقدیم کردند. و شکی نیست که وجود فمینیسم تاریخ بشر رو به صورت فعالانه شکل می‌ده.
اما مثل هر جنبش دیگه‌ای افراد درش مرتکب اشتباهاتی می‌شن. اشتباهاتی که اگر تبدیل به حرکت رایج بشن می‌تونن آینده‌ی این جنبش رو زیر سوال ببرن.
یکی از این اشتباهات که به تازگی مرتب باهاش بر می‌خورم، مشکل اخلاقی «بد نمودن شخص» هست و نه بد نمودن «عمل».
به عبارتی به طور مثال در این جنبش، بعضی با «مرد‌ها» مبارزه می‌کنن و نه با «مردسالاری». هر چند این عده بسیار قلیل هستند. اما بهرصورت ارزش بررسی دارن.
به طور مثال به عکس زیر نگاه کنید. این عکس اشاره به لینکی می‌کنه که درش دختری از دوست پسرش می‌پرسه : آیا هنوز هم برای امشب برنامه داری؟
دوست‌پسرش جواب می‌ده: نه متاسفم.
دختر می‌گه: یعنی من خودم رو شستم، تراشیدم، و آماده کردم برای هیچی؟
(البته کمی با آب و تاب بیشتر)

و این حرکت دختر توسط این پیج به شدت تحسین شده.

این در حالیه که همین پیج مذکور و به طور کلی جنبش فمینیسم، به طور اکید از حقوق «نه» گفتن حمایت می‌کنه. به این معنی که اگر «دختر» حتی در میانه‌ی سکس هم باشه حق نه گفتن به ادامه‌ی سکس رو داره. و اگر شخص دوم به حرکاتش ادامه بده، حرکاتش مصداق کامل «تجاوز» هست.

توجه کنین که قاعدتا و بر اساس قواعد فلسفی، «حقوق برابر» یعنی هر حقی که برای این جنسیت قائلیم برای تمامی جنسیت‌ها نیز باید قائل باشیم.

اما زمانی که فمینیست‌ها (و اصولا کلیه‌ی جنبش‌ها) تفکر فلسفی رو فراموش کنن و حرکاتشون ناشی از «احساسات لحظه‌ای» باشه، ممکنه قواعد کلیدی رو نادیده گرفته و اشتباهاتی بکنن که کلیه‌ی جنبش رو زیر سوال می‌بره.

به طور مثال در اینجا حق نه گفتن برای مرد زیر سوال رفته.


حواسمون باشه که در هر جنبش یا فعالیتی که هستیم، همیشه حواسمون به این باشه که کارهامون با فلسفه اخلاقی و فکریمون هماهنگ باشه. اشتباهاتی رو نکنین که نتایج زحمات خودتون و همراهانتون رو خراب کنه.

نامه یک جوان بیمار ADD (من) به مادرش

مامان من،

کسی که این همه سال برام نشستی و با وجود همه سختی‌ها، بی‌نظیرترین مادر روی زمین بودی.

این نامه برای توئه. برای این که شاید بتونم بهت بگم چه حسی دارم. شاید بهت بتونم نشون بدم که چقدر این روزها برام کلیدی و عجیب و خاصه. بیا از خودت شروع کینم.

 

مامان، چقدر بالای درسای من زجر کشیدی؟ چقدر اذیت شدی زمانی که شعرای مدرسه رو حفظ نمی‌کردم؟ چقدر اذیت شدی زمانی که بارها معلمم برات نامه می‌فرستاد؟ چقدر اذیت می‌شدی زمانی که تکلیف‌هام رو انجام نمی‌دادم؟ چقدر از این که سر کلاس می‌رفتم نمره کم میاوردم آزرده می‌شدی؟ چقدر ناراحتت می‌کرد زمانی که بارها کلاس خط می‌فرستادیم و  بعد از دو هفته باز خطم بهم ریخته و داغون بود؟ چقدر اذیت بودی که فرار می‌کردم سمت کامپیوتر؟ چقدر  ناراحت بودی سال‌هایی که بارها ازین شاخه به اون شاخه می‌پریدم؟ چقدر اذیت بودی ازین که به کارهای اضافه بیشتر از کارهای اصلیم میرسیدم؟ چقدر آزرده بودی ازین که همیشه بهم ریخته بودم؟ چقدر اذیت بودی از این که هی افسرده می‌شدم؟ ازین که همه‌ی نوجوونیم توی عصبانیت می‌گذشت؟ مامان من، اینا چیزاییه که تو سال‌ها کشیدی. اینها چیزهاییه که تو از اختلال توجه من یادت مونده. اما بذار بهت بگم من چی کشیدم.

 

من همیشه کنجکاو بودم. همیشه دوست داشتم بدونم. سال اولی که مدرسه رفتم، با شوق نوشتن رفتم. توی مدرسه اما، نمی‌تونستم سر جام بشینم. نمی تونستم نشستن رو تحمل کنم. نمی تونستم به تخته توجه کنم زمانی که ۴۰ تا دانش آموز دیگه حواسم رو به خودشون جلب می‌کردن. نمیتونستم یاد بگیرم زمانی که سه ثانیه قبل رو به یاد نداشتم و تصور سه ثانیه دیگه توی اون وضعیت موندن برام غیر قابل تحمل بود.

بارها مدادم رو توی مدرسه جا می‌گذاشتم. بارها مدادم رو خونه جا می‌گذاشتم. بارها دفترم رو یادم می‌رفت. و همیشه به حواس پرتی متهم می‌شدم. اول از سمت معلم. بعد تو. زمانی که تو بهم ساده می‌گرفتی، من متوجه ناراحتیت می‌شدم. و خودم ناراحت می‌شدم. سعی می‌کردم که بهتر بشم. چرا نشم؟ چه سودی داره که هی کسایی که دوست دارم رو ناامید کنم و بارها سرزنش بشم؟ ولی هیچ وقت نمی‌تونستم همه چیز رو نگه دارم. هیچ وقت.

 

دست خطم بد بود. نه بخاطر کمبود تمرین. نه بخاطر نبود علاقه. نه بخاطر  این که توی خانواده بدی بودم. بخاطر این که هیچ وقت نمی‌تونستم بفهمم چطوری بقیه می‌تونستن خوب بنویسن. همیشه برام مثل یک معلولیت بود. همیشه برام عجیب بود که بقیه چطور موفق می‌شن خوب بنویسن. بعد از مدتی از تلاش دست کشیدم. اما هیچ کس دیگه‌ای دست نکشید. معلمم، خانوم حمیدی بارها سر کلاس جلوی ۴۰ تا همکلاسیم تحقیرم می‌کرد. همکلاسیهایی که چون رفتارهای تکانشی داشتم، چون توجهم کوتاهتر از اونی بود که بتونم روی یک نفر متمرکزشون کنم، ناخواسته ازم بدشون میومد. براشون عجیب بودم و به شیوه‌ای که توی اون سن براشون معنی داشت باهام برخورد می‌کردن. با قلدری. سالهای اول دبستانم به دنبال شدن توسط بچه‌های بزرگتر گذشت. به جهنم شدن جایی که فکر می‌کردم و یادم میاد که امیدوار بودم بهشتم باشه. جایی که من از ترس بقیه به دستشویی پناه میاوردم. جایی که یاد گرفتم توی جمعیت بدوم.

ا

ین گذشت و سالهای سال به همین منوال گذشت. با ناامیدی بیشتر شما و ناراحتی بیشتر من از ناراحتی شما. ازین که انگار ناامید کردن بقیه مثل یک ویژگی شخصیتی برام جا افتاده بود. چیزی که حس می‌کردم که هیچ وقت نمی‌تونم تغییرش بدم. چیزی که هنوزم که هنوزه با منه و هر کار که می‌کنم ته وجودم هست. چیزی که باعث شد همیشه بدترین دانش‌آموزها رو دوستان خودم بدونم. چیزی که باعث شد که لوزر شدن بزرگترین ترس من توی کل زندگیم بشه. ترسی که هیچ وقت راه فراری براش نداشتم و بدتر از همه این که همیشه «می‌دونستم» که مشکل از خودمه. و «می‌دونستم» که فقط خودم باید حلش کنم. اما هیچ وقت تلاشم موفق نمی‌شد. هیچ وقت نمی تونستم کاری که دوست دارم رو بکنم. هیچ وقت نمی‌تونستم اندوهی که به دنبال کارهایی که می‌دونم مسئولشونم، میومد، فرار می‌کردم.

 

اومدیم خونه جدید. در حالی که تنها دوستی که تونسته بودم باهاش کنار بیام رو از دست دادم. علی  یادته؟ واسه من همیشه سخت بود که دوست جدید پیدا کنم. هنوز هم سخته. بگذریم. اومدیم و محمد و کوشا رو پیدا کردم. چه دوران شادی بود. همیشه با کوشا بودم. همیشه با محمد خوش می‌گذشت. یک گروه معرکه ساخته بودیم. کلی بازی تخیلی می‌کردیم. بازیی که الان می‌دونم بازخورد تمام عقده‌هام بود. بازیی که درش من عضوی از یک گروه بودم، نه عضوی که بقیه به زحمت توی خودشون جا داده بودن، عضوی که بقیه رو دور هم نگه می‌داشت. بازیی که توش تصور دنیا رو داشتم و خودمون توش موفق بودیم. با قلدرها مبارزه می‌کردیم. بازیی که من سال‌ها بود که بازی می‌کردم، چون هیچ وقت واقعی نمی‌شد. اما خیلی نگذشت. معلم سال چهارم دبستان تصمیم گرفت که وقت گروه بندی بچه‌هاست. بچه ها رو به شیش تقسیم کرد و  هر کسی باید نمره میاورد تا اعضای گروه نمرشون بالا بره. من توی یک گروه افتادم. کوشا توی یک گروه. روابط من ضعیف بود. درسمم ضعیف بود. نه کسی من رو می‌خواست. نه من کسی رو می‌شناختم که توی گروهم باشه. کوشا سریع رفت توی یک گروه. من موندم و کسایی که مثل من نه محبوب بودن و نه درس خون. همین شد که به لطف معلممون، بهترین دوستم دیگه خودش رو لایق دوستای بهتری از من می‌دونست. همین شد که  علاوه بر شکست‌های خودم، شکست‌های گروهی که سعی کرده بودم زیر بال‌های شکست خورده خودم بگیرم رو باید تحمل می‌کردم.

 

سال پنجم رفتم. اولین کسی بودم که تو گوشی خوردم. اولین کسی بودم که بخاطر «بلندی ناخونم» فرستاده شدم دفتر. کسی بودم که مرتب جلوی جمع توگوشی می‌خوردم. ولی عیب نداشت. عادی بود. دیگه عادت کرده بودم. عادی بود که شکست بخورم. عادی بود که کارهایی رو نکنم که قصد انجامشون رو داشتم. اما کارهایی رو بکنم که قصد انجامشون رو نداشتم.

رفتم راهنمایی. یاد گرفته بودم که چطوری دیگه خودم رو «دیگه قربانی قلدری نکنم». یادگرفتم جواب پس بدم. اما همین که از دست معلم‌ها خلاص شدم، هورمون‌های لعنتی بهم هجوم آوردن. چیزی که هیچ وقت هیچ معلمی زحمت توضیح دادنش رو بهم نکشید.  هرچند بعضی معلم‌ها زحمت کشیدن و ترس‌هایی رو توی وجودم گذاشتن که به تاریخچه ضربه خوردن به شخصیتم اضافه شد. احساس گناه اضافه. احساس شرم بیشتر. کم نداشتم، اما مثل این که از نظر این‌ها هیچ وقت شرم و گناه زیاد نیست.

 

همین شد که توی جمع ده‌ها نوجوون، مجبور بودم هورمونها رو تحمل کنم. اینجا حداقل فرساد رو داشتم. خوب بود. آرامش بیشتر بود. کمی بهتر شد. اما هر روز شخصیت درونگرای من، شخصیتی که واقعا «پسر» نبود، بیشتر و بیشتر بخاطر این همه چیز تحریک کننده، بهم می‌ریخت. ذهن من توان فیلتر کردن رو نداشت. هنوز تازه داروها دارن این توان رو بهم می‌دن.  با این حال این‌ها رو باید چیکار می‌کردم؟ تبدیل شد به خشم. تبدیل شد به عصبانیت غیر قابل کنترل. تبدیل شدم به امیری که همیشه عصبانی بود. یادت میاد بهت گفتم که دوستام یک بار به شوخی نشستن حساب کردن که اگر هر بار که عصبانی می‌شم نیم ساعت از عمرم کم بشه، قرن ۱۵م باید می‌مردم؟

 

بگذریم. اون دوران شروع کردم به نوشتن داستان. به لطف یکی از معلم‌هامون. یادگرفتم که چطور جایی زندگی کنم که حداقل خودم توی کنترل خودمم. داستان پسری رو می‌نوشتم که دو برادر داشت. دو نفر که هر کی بود تنهاش نمی‌گذاشتن. دو نفر که به اندازه خودش یا بیشتر دوست داشتن که وحشی باشن. (یادت میاد از نظرم وحشی چقدر کلمه خوبی بود؟) می‌زدیم توی دل ماجراجویی. موفق می‌شدیم کار یک دست و خسته کننده‌ای که هیچ وقت تحمل انجامش رو نداشتم رو انجام می‌دادیم. این شد فرار من از دنیایی که حداقل روزش هیچ جاش جا نمی‌گرفتم.

هنوز شکست توی مدرسه ادامه داشت. هنوز نمی‌تونستم به حرفای استادای مورد علاقم گوش بدم. هنوز نمی‌تونستم یک چوب رو با حوصله تراش بدم. هنوز محبوب نبودم. هنوز سیل احساس گناه از ناامیدی و ناراحتیی که برای بقیه میاوردم همراهم بود.

 

گذشت و گذشت و گذشت. بارها آیندم تغییر کرد. هر بار قوی. اما هر بار نمی‌تونستم علاقم رو به آینده‌ای حفظ کنم. هر بار فقط ثانیه‌ای توجهم رو روی هدفی می‌تونستم نگه دارم.

 

وارد دانشگاه شدم. همه چیز بهتر شد. کمی. و بعد بدتر شد. وبعد کمی بدتر. و بعد هم باز کمی.

 

افسردگی نوجوونیم برگشت. میدونستی افسردگی همنشین قوی ADDه؟

 

مشکلات خوابم برگشت.  میدونستی که مشکلات خواب هم همنشین قوی ADDه؟

 

و داغون شدم. و بعضی دوستام رو از دست دادم.

و باز بعضی دیگه.

 

افسرده شدم.

 

تنها چیزی که برام باقی موند درسم بود.

اون هم که هر چقدر بیشتر پیش می‌رفتم بیشتر به اخلاقیاتم حمله می‌کرد. و ازون بدتر که حتی محیط «خلاقانه» معماری هم برام دیوانه‌وار یکسان بود. و هر جا می‌رفتم کار می‌کردم بعد از مدتی ریتم تکراریش برام غیر قابل تحمل می‌شد. هرچقدر هم که انگیزه داشتم. هرچقدر هم که دوست داشتم نتیجه ببینه. هرچقدر هم که سعی می‌کردم درست بشه. باز هم توان کافی برای هیولایی که درونم می‌کوبیدم تا کار تکراری نکنم فراریم می‌داد.

 

بهم ریختم. همه چیزم شده بود دیدن سریال‌هایی که هزاران بار دیده بودم. چون توجه لازم نداشت. چون می‌دونستم توشون چیه. و می‌تونستم فکرم رو خاموش کنم در حالی که رنگ‌ها و سر و صداها مغزم رو ارضا می‌کردن.

 

اما اندوه نداشتم. یا فکر می‌کردم که ندارم. اما در زیر وجودم احساس ناگریزی می‌کردم. احساس بن‌بست همیشگی شکست. تا این که رفتیم دکتر مولودی. تا این که شروع کردم به بهتر شدن. تا این که امید گرفتم.

 

امیدی که اون هفته‌ی تلخی که صبح و شب زنگ می‌زدم به همه‌ی روانشناس‌ها و روانکاو‌ها و روان‌پزشک‌ها و حتی هیپنوتراپیست های خراسان که فقط بپرسم آیا درمانی برای «تنبلي» دارن یا نه و همیشه جواب نه بود، نداشتم.

 

مادر من. بهم هیچ وقت نگو که بیماری من «اونقدر بد نبوده» که شاید به بدی بعضی دیگه از قربانی های بیماری نباشه، اما مطمئن باش که همیشه زندگیم رو جهنم کرده. اعتماد به نفسم رو داغون کرده. خاطرات کودکیم رو تلخ‌ترین خاطرات زندگیم کرده و جز داروهای افسردگی چیزی برام نگذاشته. هر دردی که می‌کشی و کشیدن بخاطر این بیماری، تقصیر من بوده. مسئولیت من بوده. و من هیچ وقت احساس گناهم رو کنار نمي‌گذارم. چون هر چی بشه، من همه این درد‌ها رو باعث شدم. من باعث شدم. بهم نگو که بیماری من «اونقدر بد نبوده» چون که حس این رو بهم می‌دی که این همه بدی که هیچ وقت فکر نمی‌کردم قابل رفتن باشن، همه این بدی‌هایی که من غیر قابل تغییر می‌دونستم، امیدوارم که برن. چون بهم گفتن که می‌رن. چون حس می‌کنم که می‌رن. چون اگر این بدی‌ها از این بیماری لعنتی نبوده، پس باز هم باید با حس بی چاره کننده‌ی درد غیر قابل تغییر کنار بیام.

 

بذار امیدوار باشم که می‌تونم چیزی بشم که می‌خوام. بذار امیدم به این که خطم بهتر شده و درسم بهتر شده و ارادم قوی‌تر شده و توجهم بالا رفته و دوستام رو نگه می‌دارم و شاید روزی بتونم سر کاری باشم که دیگه تکرارش برام غیر ممکن نباشه، از دست نره.

بهم مثل همیشه کمک کن که به تلاشم امید داشته باشم. برام مثل همیشه اون مادری باش که بهم انگیزه زندگی می‌داد. برام مادری باش که الگوی محبت بود. برام مادری باش که بخشی از اخلاقی که بهش افتخار می‌کنم رو ازش گرفتم. برام مادری باش که  هستی: بهترین مادر دنیا.

 

 

دوستت دارم مامان.

و عذر می‌خوام که این همه سال زجرت دادم. صادقانه عذر می‌خوام و شرمنده‌ام.