اشتباه فمینیست

بدون شک فمینیسم یکی از مهم‌ترین جنبش‌های این قرن و تاریخ بشر هست. جنبشی که به دنبال برابری جنسیتی و مبارزه با تابو‌های جنسیتیی هست که تاثیرات منفیی روی بیش از نیمی از جمعیت مردم دنیا داره. فمینیست‌ها طی قرن‌های گذشته ادبیات بسیار پر شور و شوق و نشان دهنده از سوادی رو به جامعه تقدیم کردند. و شکی نیست که وجود فمینیسم تاریخ بشر رو به صورت فعالانه شکل می‌ده.
اما مثل هر جنبش دیگه‌ای افراد درش مرتکب اشتباهاتی می‌شن. اشتباهاتی که اگر تبدیل به حرکت رایج بشن می‌تونن آینده‌ی این جنبش رو زیر سوال ببرن.
یکی از این اشتباهات که به تازگی مرتب باهاش بر می‌خورم، مشکل اخلاقی «بد نمودن شخص» هست و نه بد نمودن «عمل».
به عبارتی به طور مثال در این جنبش، بعضی با «مرد‌ها» مبارزه می‌کنن و نه با «مردسالاری». هر چند این عده بسیار قلیل هستند. اما بهرصورت ارزش بررسی دارن.
به طور مثال به عکس زیر نگاه کنید. این عکس اشاره به لینکی می‌کنه که درش دختری از دوست پسرش می‌پرسه : آیا هنوز هم برای امشب برنامه داری؟
دوست‌پسرش جواب می‌ده: نه متاسفم.
دختر می‌گه: یعنی من خودم رو شستم، تراشیدم، و آماده کردم برای هیچی؟
(البته کمی با آب و تاب بیشتر)

و این حرکت دختر توسط این پیج به شدت تحسین شده.

این در حالیه که همین پیج مذکور و به طور کلی جنبش فمینیسم، به طور اکید از حقوق «نه» گفتن حمایت می‌کنه. به این معنی که اگر «دختر» حتی در میانه‌ی سکس هم باشه حق نه گفتن به ادامه‌ی سکس رو داره. و اگر شخص دوم به حرکاتش ادامه بده، حرکاتش مصداق کامل «تجاوز» هست.

توجه کنین که قاعدتا و بر اساس قواعد فلسفی، «حقوق برابر» یعنی هر حقی که برای این جنسیت قائلیم برای تمامی جنسیت‌ها نیز باید قائل باشیم.

اما زمانی که فمینیست‌ها (و اصولا کلیه‌ی جنبش‌ها) تفکر فلسفی رو فراموش کنن و حرکاتشون ناشی از «احساسات لحظه‌ای» باشه، ممکنه قواعد کلیدی رو نادیده گرفته و اشتباهاتی بکنن که کلیه‌ی جنبش رو زیر سوال می‌بره.

به طور مثال در اینجا حق نه گفتن برای مرد زیر سوال رفته.


حواسمون باشه که در هر جنبش یا فعالیتی که هستیم، همیشه حواسمون به این باشه که کارهامون با فلسفه اخلاقی و فکریمون هماهنگ باشه. اشتباهاتی رو نکنین که نتایج زحمات خودتون و همراهانتون رو خراب کنه.

نامه یک جوان بیمار ADD (من) به مادرش

مامان من،

کسی که این همه سال برام نشستی و با وجود همه سختی‌ها، بی‌نظیرترین مادر روی زمین بودی.

این نامه برای توئه. برای این که شاید بتونم بهت بگم چه حسی دارم. شاید بهت بتونم نشون بدم که چقدر این روزها برام کلیدی و عجیب و خاصه. بیا از خودت شروع کینم.

 

مامان، چقدر بالای درسای من زجر کشیدی؟ چقدر اذیت شدی زمانی که شعرای مدرسه رو حفظ نمی‌کردم؟ چقدر اذیت شدی زمانی که بارها معلمم برات نامه می‌فرستاد؟ چقدر اذیت می‌شدی زمانی که تکلیف‌هام رو انجام نمی‌دادم؟ چقدر از این که سر کلاس می‌رفتم نمره کم میاوردم آزرده می‌شدی؟ چقدر ناراحتت می‌کرد زمانی که بارها کلاس خط می‌فرستادیم و  بعد از دو هفته باز خطم بهم ریخته و داغون بود؟ چقدر اذیت بودی که فرار می‌کردم سمت کامپیوتر؟ چقدر  ناراحت بودی سال‌هایی که بارها ازین شاخه به اون شاخه می‌پریدم؟ چقدر اذیت بودی ازین که به کارهای اضافه بیشتر از کارهای اصلیم میرسیدم؟ چقدر آزرده بودی ازین که همیشه بهم ریخته بودم؟ چقدر اذیت بودی از این که هی افسرده می‌شدم؟ ازین که همه‌ی نوجوونیم توی عصبانیت می‌گذشت؟ مامان من، اینا چیزاییه که تو سال‌ها کشیدی. اینها چیزهاییه که تو از اختلال توجه من یادت مونده. اما بذار بهت بگم من چی کشیدم.

 

من همیشه کنجکاو بودم. همیشه دوست داشتم بدونم. سال اولی که مدرسه رفتم، با شوق نوشتن رفتم. توی مدرسه اما، نمی‌تونستم سر جام بشینم. نمی تونستم نشستن رو تحمل کنم. نمی تونستم به تخته توجه کنم زمانی که ۴۰ تا دانش آموز دیگه حواسم رو به خودشون جلب می‌کردن. نمیتونستم یاد بگیرم زمانی که سه ثانیه قبل رو به یاد نداشتم و تصور سه ثانیه دیگه توی اون وضعیت موندن برام غیر قابل تحمل بود.

بارها مدادم رو توی مدرسه جا می‌گذاشتم. بارها مدادم رو خونه جا می‌گذاشتم. بارها دفترم رو یادم می‌رفت. و همیشه به حواس پرتی متهم می‌شدم. اول از سمت معلم. بعد تو. زمانی که تو بهم ساده می‌گرفتی، من متوجه ناراحتیت می‌شدم. و خودم ناراحت می‌شدم. سعی می‌کردم که بهتر بشم. چرا نشم؟ چه سودی داره که هی کسایی که دوست دارم رو ناامید کنم و بارها سرزنش بشم؟ ولی هیچ وقت نمی‌تونستم همه چیز رو نگه دارم. هیچ وقت.

 

دست خطم بد بود. نه بخاطر کمبود تمرین. نه بخاطر نبود علاقه. نه بخاطر  این که توی خانواده بدی بودم. بخاطر این که هیچ وقت نمی‌تونستم بفهمم چطوری بقیه می‌تونستن خوب بنویسن. همیشه برام مثل یک معلولیت بود. همیشه برام عجیب بود که بقیه چطور موفق می‌شن خوب بنویسن. بعد از مدتی از تلاش دست کشیدم. اما هیچ کس دیگه‌ای دست نکشید. معلمم، خانوم حمیدی بارها سر کلاس جلوی ۴۰ تا همکلاسیم تحقیرم می‌کرد. همکلاسیهایی که چون رفتارهای تکانشی داشتم، چون توجهم کوتاهتر از اونی بود که بتونم روی یک نفر متمرکزشون کنم، ناخواسته ازم بدشون میومد. براشون عجیب بودم و به شیوه‌ای که توی اون سن براشون معنی داشت باهام برخورد می‌کردن. با قلدری. سالهای اول دبستانم به دنبال شدن توسط بچه‌های بزرگتر گذشت. به جهنم شدن جایی که فکر می‌کردم و یادم میاد که امیدوار بودم بهشتم باشه. جایی که من از ترس بقیه به دستشویی پناه میاوردم. جایی که یاد گرفتم توی جمعیت بدوم.

ا

ین گذشت و سالهای سال به همین منوال گذشت. با ناامیدی بیشتر شما و ناراحتی بیشتر من از ناراحتی شما. ازین که انگار ناامید کردن بقیه مثل یک ویژگی شخصیتی برام جا افتاده بود. چیزی که حس می‌کردم که هیچ وقت نمی‌تونم تغییرش بدم. چیزی که هنوزم که هنوزه با منه و هر کار که می‌کنم ته وجودم هست. چیزی که باعث شد همیشه بدترین دانش‌آموزها رو دوستان خودم بدونم. چیزی که باعث شد که لوزر شدن بزرگترین ترس من توی کل زندگیم بشه. ترسی که هیچ وقت راه فراری براش نداشتم و بدتر از همه این که همیشه «می‌دونستم» که مشکل از خودمه. و «می‌دونستم» که فقط خودم باید حلش کنم. اما هیچ وقت تلاشم موفق نمی‌شد. هیچ وقت نمی تونستم کاری که دوست دارم رو بکنم. هیچ وقت نمی‌تونستم اندوهی که به دنبال کارهایی که می‌دونم مسئولشونم، میومد، فرار می‌کردم.

 

اومدیم خونه جدید. در حالی که تنها دوستی که تونسته بودم باهاش کنار بیام رو از دست دادم. علی  یادته؟ واسه من همیشه سخت بود که دوست جدید پیدا کنم. هنوز هم سخته. بگذریم. اومدیم و محمد و کوشا رو پیدا کردم. چه دوران شادی بود. همیشه با کوشا بودم. همیشه با محمد خوش می‌گذشت. یک گروه معرکه ساخته بودیم. کلی بازی تخیلی می‌کردیم. بازیی که الان می‌دونم بازخورد تمام عقده‌هام بود. بازیی که درش من عضوی از یک گروه بودم، نه عضوی که بقیه به زحمت توی خودشون جا داده بودن، عضوی که بقیه رو دور هم نگه می‌داشت. بازیی که توش تصور دنیا رو داشتم و خودمون توش موفق بودیم. با قلدرها مبارزه می‌کردیم. بازیی که من سال‌ها بود که بازی می‌کردم، چون هیچ وقت واقعی نمی‌شد. اما خیلی نگذشت. معلم سال چهارم دبستان تصمیم گرفت که وقت گروه بندی بچه‌هاست. بچه ها رو به شیش تقسیم کرد و  هر کسی باید نمره میاورد تا اعضای گروه نمرشون بالا بره. من توی یک گروه افتادم. کوشا توی یک گروه. روابط من ضعیف بود. درسمم ضعیف بود. نه کسی من رو می‌خواست. نه من کسی رو می‌شناختم که توی گروهم باشه. کوشا سریع رفت توی یک گروه. من موندم و کسایی که مثل من نه محبوب بودن و نه درس خون. همین شد که به لطف معلممون، بهترین دوستم دیگه خودش رو لایق دوستای بهتری از من می‌دونست. همین شد که  علاوه بر شکست‌های خودم، شکست‌های گروهی که سعی کرده بودم زیر بال‌های شکست خورده خودم بگیرم رو باید تحمل می‌کردم.

 

سال پنجم رفتم. اولین کسی بودم که تو گوشی خوردم. اولین کسی بودم که بخاطر «بلندی ناخونم» فرستاده شدم دفتر. کسی بودم که مرتب جلوی جمع توگوشی می‌خوردم. ولی عیب نداشت. عادی بود. دیگه عادت کرده بودم. عادی بود که شکست بخورم. عادی بود که کارهایی رو نکنم که قصد انجامشون رو داشتم. اما کارهایی رو بکنم که قصد انجامشون رو نداشتم.

رفتم راهنمایی. یاد گرفته بودم که چطوری دیگه خودم رو «دیگه قربانی قلدری نکنم». یادگرفتم جواب پس بدم. اما همین که از دست معلم‌ها خلاص شدم، هورمون‌های لعنتی بهم هجوم آوردن. چیزی که هیچ وقت هیچ معلمی زحمت توضیح دادنش رو بهم نکشید.  هرچند بعضی معلم‌ها زحمت کشیدن و ترس‌هایی رو توی وجودم گذاشتن که به تاریخچه ضربه خوردن به شخصیتم اضافه شد. احساس گناه اضافه. احساس شرم بیشتر. کم نداشتم، اما مثل این که از نظر این‌ها هیچ وقت شرم و گناه زیاد نیست.

 

همین شد که توی جمع ده‌ها نوجوون، مجبور بودم هورمونها رو تحمل کنم. اینجا حداقل فرساد رو داشتم. خوب بود. آرامش بیشتر بود. کمی بهتر شد. اما هر روز شخصیت درونگرای من، شخصیتی که واقعا «پسر» نبود، بیشتر و بیشتر بخاطر این همه چیز تحریک کننده، بهم می‌ریخت. ذهن من توان فیلتر کردن رو نداشت. هنوز تازه داروها دارن این توان رو بهم می‌دن.  با این حال این‌ها رو باید چیکار می‌کردم؟ تبدیل شد به خشم. تبدیل شد به عصبانیت غیر قابل کنترل. تبدیل شدم به امیری که همیشه عصبانی بود. یادت میاد بهت گفتم که دوستام یک بار به شوخی نشستن حساب کردن که اگر هر بار که عصبانی می‌شم نیم ساعت از عمرم کم بشه، قرن ۱۵م باید می‌مردم؟

 

بگذریم. اون دوران شروع کردم به نوشتن داستان. به لطف یکی از معلم‌هامون. یادگرفتم که چطور جایی زندگی کنم که حداقل خودم توی کنترل خودمم. داستان پسری رو می‌نوشتم که دو برادر داشت. دو نفر که هر کی بود تنهاش نمی‌گذاشتن. دو نفر که به اندازه خودش یا بیشتر دوست داشتن که وحشی باشن. (یادت میاد از نظرم وحشی چقدر کلمه خوبی بود؟) می‌زدیم توی دل ماجراجویی. موفق می‌شدیم کار یک دست و خسته کننده‌ای که هیچ وقت تحمل انجامش رو نداشتم رو انجام می‌دادیم. این شد فرار من از دنیایی که حداقل روزش هیچ جاش جا نمی‌گرفتم.

هنوز شکست توی مدرسه ادامه داشت. هنوز نمی‌تونستم به حرفای استادای مورد علاقم گوش بدم. هنوز نمی‌تونستم یک چوب رو با حوصله تراش بدم. هنوز محبوب نبودم. هنوز سیل احساس گناه از ناامیدی و ناراحتیی که برای بقیه میاوردم همراهم بود.

 

گذشت و گذشت و گذشت. بارها آیندم تغییر کرد. هر بار قوی. اما هر بار نمی‌تونستم علاقم رو به آینده‌ای حفظ کنم. هر بار فقط ثانیه‌ای توجهم رو روی هدفی می‌تونستم نگه دارم.

 

وارد دانشگاه شدم. همه چیز بهتر شد. کمی. و بعد بدتر شد. وبعد کمی بدتر. و بعد هم باز کمی.

 

افسردگی نوجوونیم برگشت. میدونستی افسردگی همنشین قوی ADDه؟

 

مشکلات خوابم برگشت.  میدونستی که مشکلات خواب هم همنشین قوی ADDه؟

 

و داغون شدم. و بعضی دوستام رو از دست دادم.

و باز بعضی دیگه.

 

افسرده شدم.

 

تنها چیزی که برام باقی موند درسم بود.

اون هم که هر چقدر بیشتر پیش می‌رفتم بیشتر به اخلاقیاتم حمله می‌کرد. و ازون بدتر که حتی محیط «خلاقانه» معماری هم برام دیوانه‌وار یکسان بود. و هر جا می‌رفتم کار می‌کردم بعد از مدتی ریتم تکراریش برام غیر قابل تحمل می‌شد. هرچقدر هم که انگیزه داشتم. هرچقدر هم که دوست داشتم نتیجه ببینه. هرچقدر هم که سعی می‌کردم درست بشه. باز هم توان کافی برای هیولایی که درونم می‌کوبیدم تا کار تکراری نکنم فراریم می‌داد.

 

بهم ریختم. همه چیزم شده بود دیدن سریال‌هایی که هزاران بار دیده بودم. چون توجه لازم نداشت. چون می‌دونستم توشون چیه. و می‌تونستم فکرم رو خاموش کنم در حالی که رنگ‌ها و سر و صداها مغزم رو ارضا می‌کردن.

 

اما اندوه نداشتم. یا فکر می‌کردم که ندارم. اما در زیر وجودم احساس ناگریزی می‌کردم. احساس بن‌بست همیشگی شکست. تا این که رفتیم دکتر مولودی. تا این که شروع کردم به بهتر شدن. تا این که امید گرفتم.

 

امیدی که اون هفته‌ی تلخی که صبح و شب زنگ می‌زدم به همه‌ی روانشناس‌ها و روانکاو‌ها و روان‌پزشک‌ها و حتی هیپنوتراپیست های خراسان که فقط بپرسم آیا درمانی برای «تنبلي» دارن یا نه و همیشه جواب نه بود، نداشتم.

 

مادر من. بهم هیچ وقت نگو که بیماری من «اونقدر بد نبوده» که شاید به بدی بعضی دیگه از قربانی های بیماری نباشه، اما مطمئن باش که همیشه زندگیم رو جهنم کرده. اعتماد به نفسم رو داغون کرده. خاطرات کودکیم رو تلخ‌ترین خاطرات زندگیم کرده و جز داروهای افسردگی چیزی برام نگذاشته. هر دردی که می‌کشی و کشیدن بخاطر این بیماری، تقصیر من بوده. مسئولیت من بوده. و من هیچ وقت احساس گناهم رو کنار نمي‌گذارم. چون هر چی بشه، من همه این درد‌ها رو باعث شدم. من باعث شدم. بهم نگو که بیماری من «اونقدر بد نبوده» چون که حس این رو بهم می‌دی که این همه بدی که هیچ وقت فکر نمی‌کردم قابل رفتن باشن، همه این بدی‌هایی که من غیر قابل تغییر می‌دونستم، امیدوارم که برن. چون بهم گفتن که می‌رن. چون حس می‌کنم که می‌رن. چون اگر این بدی‌ها از این بیماری لعنتی نبوده، پس باز هم باید با حس بی چاره کننده‌ی درد غیر قابل تغییر کنار بیام.

 

بذار امیدوار باشم که می‌تونم چیزی بشم که می‌خوام. بذار امیدم به این که خطم بهتر شده و درسم بهتر شده و ارادم قوی‌تر شده و توجهم بالا رفته و دوستام رو نگه می‌دارم و شاید روزی بتونم سر کاری باشم که دیگه تکرارش برام غیر ممکن نباشه، از دست نره.

بهم مثل همیشه کمک کن که به تلاشم امید داشته باشم. برام مثل همیشه اون مادری باش که بهم انگیزه زندگی می‌داد. برام مادری باش که الگوی محبت بود. برام مادری باش که بخشی از اخلاقی که بهش افتخار می‌کنم رو ازش گرفتم. برام مادری باش که  هستی: بهترین مادر دنیا.

 

 

دوستت دارم مامان.

و عذر می‌خوام که این همه سال زجرت دادم. صادقانه عذر می‌خوام و شرمنده‌ام.

 

چطور کنترل خودمون رو افزایش بدیم: «روشِ اگر…بعد…»

فکر می‌کنین چه چیزی مهم‌ترین پیشبینی کننده‌ی موفقیت شغلی، اجتماعی و شخصی ما انسان‌ها در آیندست؟ جسارتمون؟ پولمون؟ هوشمون؟ نه. هیچ کدوم از این موارد نیست. مهارت ما در کنترل خودمون قوی‌ترین پیش‌بین در موفقیت‌های آیندمون هست.
والتر میشل، طراح آزمایش معروف مارشمالو، که در حال حاضر محقق پیشرو در حوزه‌ی کنترل شخصی هست، در کتاب آخرش به عنوان «آزمایش مارشمالو» می‌گه که «مهمترین یافته‌ی این تحقیقات این نبود که کنترل شخصی قدرتمند‌ترین پیش‌بین برای آینده‌ی یک شخص هست. بلکه این بود که کنترل شخصی، یک مهارت قابل یادگیری هست.»
برای همین یکی از موفق‌ترین متود‌های کنترل شخصی رو که والتر میشل موفقیتش رو نشون داده، بهتون یاد می‌دم.
این متود خیلی سادست. فقط کافیه که عواملی که در کاری که می خواین بکنین ممکنه مانع موفقیتتون بشن رو در نظر می‌گیرین، و براشون تعیین می‌کنین که اگر رخ دادن چه برخوردی باهاش می‌کنین. (و تاکید می‌کنم که حتما یادداشتشون کنین.)
به طور مثال اگر می‌خواین درس بخونین ممکنه که این «اگر… بعد…»‌ها رو بنویسین:
– اگر شب که برگشتم خونه خسته بودم،‌ [بعد] نیم ساعت استراحت می‌کنم و شروع به خوندن می‌کنم.
– اگر وسوسه شدم که بازی کنم، [بعد] با خودم می‌گم که درسم اهمیت داره و بر می‌گردم سراغ درسم.
– اگر کسی بهم زنگ زد، [بعد] جواب می‌دم، اما حداکثر ۵ دقیقه صحبت می‌کنم.
و باید این موارد دقیق باشن.
در دفعه اول حدود ۲۰ برابر کنترل شخصی شما رو ممکنه افزایش بده. اما هر دفعه تمرین این تاثیر رو بیشتر و بیشتر می‌کنه.
🙂

آیا جهان روح وجود داره؟

خب همونطوری ک پیش از این گفتم راهی برای اثبات این دارم که «دنیای روح» وجود نداره یا اگر وجود داره، قابل بررسی علمی هست.
بیایم اینطوری شروع کنیم:
علم به طور ساده اینه که مشاهداتمون از حس‌های پنج‌گانه رو ثبت و زیر ذره‌بین ببریم. و سعی کنیم که بفهمیم که آیا برداشت ما از این مشاهده ناشی از یک سوگیری بوده یا نه.
حال بیایم فرض کنیم که روح وجود داره. و بر اساس دیدگاه غالب، روح چیزی هست که بدنمون رو هدایت می‌کنه. مثل یک راننده در یک ماشین. از اونجایی که تاثیر گذاری روح بر روی بدن، به معنی این هست که روح ارتباطی با بدن برقرار کرده و تغییر در فرایند‌های پیش از این بدن (یعنی فرآیند‌هایی که هماهنگ با سه قانون ترمودینامیک هستند) داشته، پس قاعدتا ما باید بتونیم وجود یک تاثیر خارجی رو بر روی بدن ببینیم.
این به این معنیه که این تاثیر یا به صورت مستقیم یا غیر مستقیم (مثل بررسی میزان آهن در نواحی مختلف مغز، یا نشانه‌های مختلف ذرات بنیادین اتم بر اساس نقشه‌ی پاششون) قابل بررسیه. در صورتی که روحی وجود داشته باشه، ما باید بتونیم که تاثیرش رو به صورت فیزیکی مشاهده کنیم، و مطالعش کنیم. اگر بتونیم این تاثیر رو ببینیم، می‌تونیم آزمایشش کنیم و به صورت علمی بررسیش کنیم. با این حال شواهد علمی تا به این لحظه نیازی به وجود یک «روح» در بدن نشان نداده. و مغز تا این لحظه تمامی نیازهای ما برای توضیح رفتار و افکار فرد رو رفع می‌کنه. پس یا روح وجود نداره، یا وجودش کاملا بی‌خاصیت هست با دانشمون تا این لحظه. چرا که اغلب فعالیت‌های اصلی بدن (شناختی و رفتاری) توسط مغز انجام می‌شه و به طور دقیق شناسایی شدن.

آیا مردم بیشتر از گذشته بیمار می‌شن؟

چرا آمار سرطان بالا می‌ره؟ بخاطر تغذیه نامناسبمونه؟ نه. تغذیه اونقدر تاثیر گذار نیست. پس چرا؟ چون ما درمان بیماری‌های دیگه رو پیدا می‌کنیم و کسایی که ممکنه سرطان بگیرن، زودتر، از مالاریا نمی‌میرن.
چرا اوتیسم افزایش پیدا می‌کنه؟ بخاطر واکسن‌هاییه که به بچه‌ها زده می‌شه؟ نشانه‌های اوتیسم در دوران جنینی هم مشخصه. تنها ارتباطشون اینه که واکسن‌ها همزمان با شهود نشانه‌های ملموس‌تر اوتیسم در سه سالگی، زده می‌شه. آیا مشکل از پرستاریشونه؟ هرچند پرستاری بد احتمالش رو افزایش می‌ده. اما اصلا نیازی به پرستاری بد پدر و مادر نیست. یک نفر با پرستاری عالی هم می‌تونه اوتیسم داشته باشه. پس چرا توی سال‌های گذشته افزایش پیدا کرده؟ دلیلش سادست: چون تازه یادگرفتیم این بیماری رو شناسایی و تشخیص بدیم و اطلاعات مردم نسبت به این بیماری افزایش پیدا کرده.

همین قضیه نسبت به تمامی بیماری‌ها ادامه پیدا می‌کنه. در زمان حال حاضر ما خشونت خیلی کمتری نسبت به گذشته داریم. انتظار عمر بالاتر و میانگین ثروت و رفاه بیشتر رو داریم. کیفیت زندگی بسیار بالاتری رو هم داریم. اما چون توانایی‌هامون در شناخت افزایش پیدا می‌کنه، و همچنین معاصرمون رو داریم تجربه می‌کنیم، برامون ملموس‌تره و بیشتر به نظر میاد. اما تنها چیز‌هایی که به طرز قابل توجهی دارن بدتر می‌شن و آیندمون رو تهدید می‌کنن دو چیز هست:
۱. آسیبمون به محیط زیست
۲. مقاوم شدن بیماری‌ها به آنتی بیوتیک‌ها.
این‌ها مواردی هستند که باید به شدت مورد بررسی قرار بگیرن. و راه حل‌هایی براشون پیدا بشه. اما با اطمینان بالا می‌تونیم بگیم که ما در دوران خوبی به نسبت کل تاریخ گذشتمون زندگی می‌کنیم. از زمانی که من به دنیا اومدم، میزان فقر شدید، از ۲ میلیارد نفر در جهان ۵ میلیاردی،‌ به ۱ میلیارد نفر در جهان ۷ میلیاردی کاهش پیدا کرده.

برای مطالعه بیشتر در این مورد به کتاب The Better Angels of Our Nature از Steven Pinker مراجعه کنین.
facebook.com/amirography

مغلطه طبیعت: هر چیز طبیعی خوب است.

بارها و بارها پیش اومده که می‌شنوم که یک نفر «طبیعی» بودن یک چیز رو جزو محاسنش ذکر کرده و دلیل امن بودن و مفید بودنش. و به حدی از این واژه استفاده می‌شه که بعضی جاها «طبیعی» بودن رو به علم ترجیح می‌دن.
اما بیاین یک صرف نظر مهم بکنیم از این تفکر اشتباه.
گیاهان مثل هر موجود دیگه‌ای، مثل ما، تابع قوانین «طبیعی» هستند. که یکی از مهمترین‌های اون‌ها فرگشت و مکانیزمش یعنی «انتخاب طبیعی» هست. در نتیجه گیاهان هم مثل هر موجود دیگه احتیاج به سیستم‌های دفاعی دارن. اما با توجه به این که متحرک نیستند، سیستم‌های دفاعی پیچیده‌تری رو می‌پذیرن. چرا که نه قابلیت فرار دارن، نه حمله و نه مخفی شدن. پس چطور در برابر نابودی مقاومت می‌کنن؟
یکی از این سیستم‌های ایمنی اینه که بدنشون (چوب، برگ، میوه محافظ دانه و…) برای گونه‌هایی که زندگیشون رو به خطر می‌اندازن سمی می‌شه. این به این معنیه که بسیاری از گیاهان، در کنار موادی که ما به عنوان مواد مفید داریم، موادی رو هم احتمالا دارند که ممکنه برای ما سمی باشه.
حال دانشمندان با استفاده از تکنولوژی‌ها و آزمایش‌های مختلف، مواد موجود در یک گیاه رو تحلیل می‌کنن و موادی که برای بدنمون مفید هست رو از مضراتش مشخص می‌کنن. حال داروسازان مواد اکتیو در ماده گیاهی رو که خواص دارویی برامون داره رو از مواد دیگه‌ای که در درون گیاه وجود داره جدا می‌کنن یا با یک فرآیند آزمایشگاهی دیگه تولیدش می‌کنن.
وقتی این اتفاق می‌افته، شما به مقدار لازم، ماده‌ای رو که لازم دارین رو دریافت می‌کنین و فقط عوارض جانبی کنترل شده دارو رو متحمل می‌شین، نه عوارض جانبی مواد دیگه‌ای که در گیاه موجود هست.

توجه بکنین که اگر گیاهی وجود داشته باشه که درمان موثرتر و کم هزینه‌تر و کم عوارض‌تری نسبت به داروهای دیگه ارائه بده، شرکت‌های داروسازی مسلما می‌رن سراغ اون دارو‌ها. چرا که برگ برنده‌ای نسبت به سایر شرکت‌ها پیدا می‌کنن و رنج گسترده‌تری از بیماران رو تحت پوشش قرار می‌دن. (مثلا افرادی که به عوارض داروهای قبلی حساسیت غیر قابل تحملی دارند. یا توانایی هزینه‌ی داروهای قبلی رو نداشتند و داروی جدید توانایی رو داره.) هیچ سودی برای شرکتی که محصولش درمان شماست وجود نداره که محصول اصلیشون رو ضعیف نگه‌دارن.
در نهایت باید تاکید کنم که هیچ مدرکی دال بر این که «داروهای گیاهی» (اگر حتی تاثیر داشته باشند) عوارض کمتری خواهند داشت، وجود نداره.
Facebook.com/amirography

چرا ادعا رو باید مدعی اثبات کنه؟ (و نه این که نقض کننده، نقضش رو رد کنه)‫

چندی پیش در کلاس روانشناسیی بحث روح و جسم شد. و از اونجایی که در کلاس تنها متریالیست کلاس من بودم، از من خواسته شد که اثبات ‫کنم که بدن علمی هست. به عبارت دیگه روح و جهان فرای علم وجود نداره.

به لحاظ منطقی ااثبات نقض چیزی غیر ممکنه. بزارین براتون توضیح بدم.‫

بیاین بپذیریم که ۲+۲=۴‫
آیا همه قبولش داریم؟ اگر آره ادامه بدیم. ‫
حالا بیاین بپذیریم که ۲+۳=۶. ‫
‫آیا باز هم قبولش داریم؟ اگر آره ادامه بدیم.
حالا من میام ادعا می‌کنم که ۲+۲ علاوه بر این که ۴ می‌شه، ۶ هم می‌شه. ‫
و برای حرفم هیچ اثباتی نمیارم. ‫
و هیچ استدلالی هم نمی‌کنم. ‫
و از شما می‌خوام که در صورتی که قبولش ندارین، اثبات کنین که ۲+۲ علاوه بر این که ۴ می‌شه، گاهی اوقات ۶ نمی‌شه. ‫
آیا می‌تونین؟

آیا سعی کردین که ۲+۲ کنین تا چهار بشه؟ مگر من گفتم که نمی‌شه؟ فقط گاهی اوقات ۴ می‌شه. ‫
از من می‌خواین که بگم چطور به این نتیجه رسیدم؟ و یا در چه شرایطی ۶ می‌شه؟ یعنی از من می‌خواین که بهتون اثبات کنم که ۲+۲ گاهی‫ ۶ می‌شه؟ من این کار رو نمی‌کنم. آیا شما می‌تونین نقضش کنین؟

پس ببینین به لحاظ منطقی واقعا احمقانست که اثبات نقض چیزی رو بخوایم.‫

نکته: مثال معروف این قضیه، قوری برتراند راسل هست. بر این اساس من ادعا میکنم که یک قوری به دور خورشید می‌جرخه. و من سعی‫ در اثباتش نمی‌کنم. آیا می‌تونین شما اثبات کنین که یک قوری دور خورشید نمی‌چرخه؟

نکته ۲: در واقع به لحاظ تئوریک ممکنه که هر دو ادعا رو رد کرد. به این شکل که در مثال ریاضی من اگر یک ابر کامپیوتر داشته باشیم که‫ به روشی ناشناخته، تمامی معادلات ریاضی ممکن در کل دنیا رو داشته باشه، در اون زمان من می‌تونم سرچ کنم و بگم که در این دیتابیس همچنین چیزی نیست. در نتیجه ۲+۲=۶ اشتباهه. و در مورد قوری اگر من بتونم عکسی از کل دنیا بگیرم به طوری که موقعیت دقیق و ذره‌ای تمامی ذرات دنیا رو داشته باشم، و طبق قوانین ترموداینامیک همه این موارد رو برگردونم به عقب، می‌تونم ببینم که آیا در اطراف خورشید امکان وجود یک قوری هست یا نه. اما در مساله اینجاست که هنوز نه راهی در عکاسی و مدل سازی کل دنیا پیدا شده و نه راهی برای لیست کردن تمامی معادلات ممکن در دنیا.

Facebook.com/amirography